|
بکوش و برنج... |
|
|
سال هایی نه چندان دور, همین 25 سده پیش, پارسیان را شمار جشن ها چنان بود که روزها یا به شادی جشن می گذشت یا به هیاهوی پیش و پسش. در همه ماه های سال جشن هایی بود به پشتوانه اندیشه های نیک و در مهر نیز.
مهر است و مهرروز و مهرگان. مهرگان است و کاوه. مهرگان اگر بالاترین بود پس از نوروز, به یاد آوای کاوه بود و خروش مردم نژاده. مهر را اگر ارزشی بود که درس و کار بیاغازند به خوشی به تخت نشستن فریدون بود. فریدون که " کنون یادگار است از او ماه مهر بکوش و برنج, ایچ منهای چهر".
مهر و مهرگان روزهای چیرگی مردمان راستی خواه بود بر سپاه دروغ اژی دهاک- که فردوسی بزرگ چه هوشمندانه تازی اش کرد و ضحاک نام نهاد تا هماره نفرین باشد بر دروغ و بر تازیان و تازی زدگان...
مهر همان پیوند و دوستی است و مهرگان جشن پیوند و دوستی آزادگان درمانده از بیداد. روزهایی که به دادخواهی و کارزار آمیخته شد تا به خواست داریوش- پدر میهن پرستی ایرانی و بزرگترین مرد پارسی پس از کوروش- آغازگر درس و کار باشد و خواسته اش جهانی شد.
روزگاری, روزهای مهر بود و ایرانیان کوشا و ادب دان, سربلند و مهربان, استوار و شادان که دروغ را به زیر کشاندند. دروغ که زشتی اش نزد پارسیان چنان بود که داریوش در سنگ نبشته اش آرزو کرد این کشور از دشمن, از خشکسالی , و از دروغ نگهداری شود.
دروغ و بیداد بود و مردمی که به پا خواستند و اژی دهاک که به دماوند در بند شد و مهرگان خواستنی...
مهرگان جشن مردمی است که کوروششان نخستین بار از "حقوق بشر" گفت. مهرگان جشن مردمی است که نیرومندترین مرد کشورشان نیلوفر آبی-لوتوس- به دست می گرفت و سخن می گفت. مهرگان جشن مردمی است که زن و مردشان همسنگ بود. مهرگان جشن مردمی است که با هیچ مردمی به جنگ نرفتند مگر بربران گستاخ. مهرگان جشن مردمی است که تاب توان انیرانیان را بر ایران و ایرانی نداشتند. مهرگان جشن مردمی است که سرآمد بودند پیش همگان به همه چیز. مردمی که همیشه تاریخ سرزنده و سبز بوده اند و خواهند بود "تا دایم است جنبش گردون و آفتاب تا واجب است گردش نوروز و مهرگان". |
|
چهاردهم مهر 1388 نوشته ای از آرین پارسی |
|
| |
|
سبز سرخ |
|
|
سبز سرخ می شود گاهی/گاهی که برگ/نوازش مهر و بخشش ابر را/به یاری دانه های خاک
می دهد به سرخی غنچه های پاک/تا گلی شود روزی/که فردا شکسته و گلبرگ ها بر خاک
تا به خاک شود اندر/که بخندد به مهر و ابر و دانه خاک/باز از میان ساقه و برگ, سبز این بار
سبز سرخ می شود گاهی/سرخ سبز می شود انگار... |
|
سی ام شهریور 1388 نوشته ای از آرین پارسی |
|
| |
|
مرواید و نهنگ |
|
|
روزگاری, مردم حیران در آتش و باد, مانده در رویش بهارانه و سرمای زمستان, رخ داده و نداده را در اسطوره های خودساخته می جستند. گاه پهلوانی و گاه خدایی. داستان ها از چشمه راستی های وهم آلود و راستی ها آلوده به داستان ها. ترس و نادانی, خیال ها به سر و چشمان به آسمان می برد.
اما آنچه روزی آرایش ستارگان نویددهنده اش بود, صده هایی است در فکر و بازوی بشری است. روزگاری و هم این روزها, مردان قدرت پریشان از فکر و بازو, سر در کار قضا و قدر بودند. سر در کار کوته فکری بشر. آویخته به پندارهای موهوم هزاره ها.
جایی از تاریخ اما مردمان چشم باز کردند و دست ها نیز. به باستیل یورش بردند یا در عبدالعظیم نشستند. روزهایی بود که خواسته ناخواسته نمی آمد و هست. هرکه در این مسیر کوه, پیموده می شد و هر که سد, شکسته; به کناری گذاشته, که لاک می گفت: "کسی که تلاش می کند تا انسان دیگری را در حیطه قدرت مطلق خود قرار دهد, خود را در وضعیت جنگ با او قرار داده است. چنین عملی نشان دهنده آن است که قصد جان او را کرده باشد. "
پس پندار اندیشه, به بازو کردار می شد و می رفتند تا خوشی ها. در راه ناخوشی های بسیار. پیرمرد داستان, هفت روز و شب, چنگ بر ریسمان انداخت تا بزرگ ماهی ای به کف آمد و نامش بر زبان ها. نه هر چه بادا باد. چنان کلمیشی کلیدر که گفت: صید مروارید, دندان نهنگ را هم به دنبال دارد.
|
|
سوم شهریور 1388 نوشته ای از آرین پارسی |
|
| |
|
چارپایان و مردگان |
|
|
خشونت همواره با دانایی و نادانی همراه بوده است. با فهم و با لمپنیسم. با درک و با کثافت. با عقل و شعور, با مرگ و زور. خشونت دانایان به راه منطق است و بیشتر راه پایانی. خشونت نادانان به راه بازو و بیشتر نخستین راه. خشونت گاه خشونت کوروش است بر وحشیان, گاه خشونت تازی بر تمدن. اورلیوس بر بربران خشونت ورزید و اسکندر بر مردم. نادر به خشمی که بر دشمن گرفت نیک ماند و محمد قاجار به خشمش دیوانه نام گرفت. خشونت نیچه هم هر چند فلسفی تا جایی چون خشونت ماکیاولی است و این همه راه دورانی که دنیای دیگری بود. خشونت نادانان که به هوا و باد و بادمجان و خرانگی و فرهنگ کوچه پیوند می خورد به نوچه های شعبان رسید و آن کرد و گاه ازآن نادانانی شد که بهره ای هم از عقل برده اند, درس خوانده اند و آمده اند یا قدرت گرفتند و درس خواندگان را پیشه دادند و روزهایی هم به خشم و خشونت رسیدند.
سال های خشونت نیست ولی دیگر, جز اندک روزهایی-جنگ ناخواسته هم خشونتی پذیرفته است هر چقدر که جنگ, ننگ-. ولی دیگر نه گاه جنگ است و اگر هست با خویشان نیست. که قدرتی که با مردمش جنگ بیاغازد به پایان رسیده است. که دیگر روزگار رومی نیست که با شمشیر شود ماند. روزهای قجری نیست که با توپ شود ماند-گرچه توپ روسی هم کارگر نیافتاد-.
کثیف ترین خشونت ها را در ورق های تاریخ, جایی جستجو باید کرد که قدرتی خواسته نیست میان نخبگان و میان مردمان. البته این هم مهم که خشونت تنها گلوله نیست. نادان نگه داشتن و نادان کردن هم به خاطر پی آمد هایش برای عقب نگه داشته شدگان آزار است. گرچه در سال های کتاب و رسانه و اینترنت و ماهواره و موبایل محال است که من خر شوم.
خشونتی که آن سو قدرت و سرمایه و دیگر چیزهایی دارد, این سو کشتگانی دارد و از اساطیر نوردیک است که:
چارپایان می میرند, آتش هم خاموش می شود و ما هم می میریم,
اما من می دانم که یک چیز هیچ گاه نمی میرد
داوری درباره مردگان.
|
|
بیست و دوم تیر 1388 نوشته ای از آرین پارسی |
|
| |
|
به نام ایران و ایرانی... |
|
|
ایران و فرهنگ ایرانی تنها و تنها تمدنی است که پلیدی اسکندر بربر و تازیان وحشی و مغولان دیوانه را دید ولی ماند پابرجا و سربلند. پلیدی هایی که هر جا رفت به رنگ خویش در آورد اما چون به ایران رسید رنگ آن گرفت و به آن بالنده شد.
و ما باز بردیم. 22 خرداد در تاریخ خواهد ماند بی تردید, به نام روزی که پیروزش ما بودیم. روزی که اثرش را در کوتاه یا بلند مدت خواهیم دید. تردید نکنید. روزی که ما بردیم. بردیم چون پس از سال ها در انتخابات باز از پارسه و پاسارگاد و ایران راستین شنیدیم. بردیم چون به رای دادن رای دادیم. بردیم چون باز سرزنده شدیم. بردیم چون پویا بودیم پیش و پس از بیست و دوم. بردیم چون ترسیدیم. بردیم چون ترسیدند. بردیم چون رفرمیست ها دانستند که باید ایستاد. بردیم چون از رای و ارزشش پاسداری می کنیم. بردیم چون چه محمود چند صباحی باشد یا نه, چیزهایی را فهماندیم. بردیم چون چنان کردیم که کسانی دیگر به ظاهر هم پشت جمهور نایستادند. بردیم چون آبرو بردیم.
بردیم چون بودیم. بودیم و بردیم. بردیم و بودیم. بودیم و هستیم! |
|
بیست و هشتم خرداد 1388 نوشته ای از آرین پارسی |
|
| |
|
عاشقی کار سری نیست که بر بالین است.... |
|
|
موسوی را نمی پسندم ولی به او رای خواهم داد.
رای ندادن به معنی خبر از هاله نور و پرتاب گوجه فرنگی و رشوه سیب زمینی و ستاره دار شدن و گم شدن سرمایه و مدرک دکترا! و تورم ۲۵٪ و نامه های بی پاسخ و قطعنامه و تحریم و خطر جنگ و کارشکنی برای شهر و آمار پوچ و تهدید و لایحه خانواده و گشت ارشاد و خریدن نماینده ها و دوستی با کشورهای ذره بینی و گستاخی عرب ها و شرمندگی در دنیا و تخریب آثارباستانی و از بین رفتن زیست بوم ها و جابجایی یک روزه و بستن نهادهای چند ده ساله و زندانیان بیشتر و نبودن روزنامه و فیلتر شدن وحشتناک و سفرهای بی نتیجه پرهزینه و ... خواهد بود.
۱)من خودم را توانای ترجمه رویدادهای سیاست نمی یابم و گرچه برایم روشن است که بین خاتمی و موسوی فاصله بسیار است به خود خاتمی و مشارکت و مجاهدین- که در روزهای بودنشان خوش تر بودم- اعتماد می کنم. به گمانم اگر ما مردمان که کمتر سیاست خوانده ایم و می دانیم چنین کنیم بهتر است.
۲)رای ندادن همان اشتباه تاریخی ۸۴ است که فرصت های بزرگی را که صده ای یک بار به دست می آیند بر باد داد. پی ایده آل بودن خوب است ولی گاهی گزینش میان بد و بدتر راهی است برای بهتر بودن. روزی به معین پشت کردیم که تند می گفت تا کنون موسوی و کروبی بیایند و به اینها اگر پشت کنیم چه می شود؟
۳)شهروندانی که نظام را نمی پسندند با رای ندادن به هیچ نمی رسند که هرگز نظامی بدون رای نرفته و نخواهد رفت. رای ندادن باز کردن راهی است برای بیشتر ویران شدن و به گفته ای خیانت.
۴)گرچه وزن هر دوی موسوی و کروبی با گزینش یاران و حمایت همفکرانی سنگین شده است شخصیت خود موسوی -حتی با تندروی های کروبی- جذاب تر است به لحاظ کارآمدی و روشنفکری.
۵)خاتمی که بیشتری ها دوستش می دارند موسوی را روشنفکر می داند. موسوی با زن پیشرو ای زندگی می کند و برای نخستین بار در تاریخ ۳۰ ساله این دو همه جا با همند دست در دست که رفتاری است مدرن با معنای بسیار.
۶)مشارکت کم به معنای چیزی است که گفته شد. دموکراسی را باید تمرین کرد و اگر نکردیم گله ای از سختی ها نیست.
عاشقی کار سری نیست که بر بالین است.... |
|
هفتم خرداد 1388 نوشته ای از آرین پارسی |
|
| |
|
گوژپشت ها می میرند! |
|
|
مندلی دخترک چشم آبی و مو طلایی که رفت, دنیایی برآشفت. نه رویدادی بی مانند بود نه خود و خانواده اش از برترین ها. هزار هزار دخترکان سیاه و زرد و سرخ که آبستن هوس می شوند, هزار هزار پسرکانی که بار سلاح هایی هم قد خود را می کشند, هزار هزار دخترکان و پسرکانی که برده های قرن های آزادی اند و دردی نیست.
این تنها میان رسانه های توانمندان نیست. خودمانی باشیم. به مرگ دختری زیبارو و خوش پوش بیشتر آه می کشیم یا پیرزن پاره لباسی که بوی عرق بدنش آزاردهنده است؟ مرگ هنرپیشه خوش چهره برایمان دردآورتر است یا اندیشمندی مهربان؟ اسمرالدا هم عشق فوبوس خیانتکار را به کاسیمودوی گوژپشت برتری داد. شاید ارسطو هم اگر چنان زشت نبود کشته نمی شد!
در تفاوت و همسنگ نبودن آدمیان تردیدی نیست. در زندگی آنان و در مرگشان نیز. بسیار کسانی که می میرند و چند نفری گریان و اندک کسانی که می میرند و مردمانی حیران. زیبایی مایه لذت است. تردیدی نیست. و ارزش. که ناعادلانه می بخشند. پس میان دو کس با پندار و گفتار و کردار یکسان, من هم زیباتر را بیشتر می پسندم. تلخی اش را طبیعت پاسخگو باشد. ولی میان برخی, زیبایی از ارزش های سنگین تر, خوش تر است.
راز زیبایی را شاید نتوان دانست ولی خوشی اش را همگان می فهمند. زنان و مردان خوش رو و خوش تراش هم هدیه ای هستند چون خورشید طلایی و آسمان آبی و برگ سبز و گل سرخ. پژمردن گل سرخ و برگ های سبز هر دو بدند هرچند شاید نخستی بیشتر به چشم آید. |
|
بیست و هشتم اردیبهشت 1388 نوشته ای از آرین پارسی |
|
| |
|
شکوفه و اشک |
|
|
زن نشسته بود روی پله هایی که حیاط را به خانه می رساند. بوی آب بود. بوی خاک بود. شکوفه بود و ابر بود. آفتاب هم گاهی. که بهار بود. خیال بود بود و فکر بود. پریشانی هم کمی. نسیم بود و بوی خاک و آب. بوی جارو. بوی نای دامن خیس. بوی کار. بوی آب و خاک تر. چه دوست داشتنی! یاد باران می اندازد آدم را. و هست مگر عاشقی که دلداده باران نباشد؟! باران, یادآور اشک. اشک شادی و اندوه هم گاهی. زانوهای کم توانش را در آغوش گرفت. سرش را برد میان زانوها و چشمانش را بست. چشمان سیاهش را. همان ها که "او" گفته بود بهترین سیاهی هاست. دسته های مو پایین ریخت و چهره و بازوانش را قلقلک داد. بازوانی که "او" گرفته بود و گفته بود:... هزار واژه آمد در ذهنش. از خوبی ها و از بدی ها هم گاهی. به ذهن آورد کاش بهار بود همیشه. بهار که باد و بارانش تپش دل همه را آرام می کند و تند هم گاهی. بعد گفت نه! تابستان! تابستان که خورشیدش مهربان است. مهربان و طلایی. خورشید تابستان و "او" که گفته بود از گرمای او. از گرمای نگاه. گرمای دست. پاییز چه؟! پاییز هم باید باشد. مگر می شود از خاطر برد آوای خش خش برگ ها را زیر پای "او". برگ ریزان که نگرانش می کرد اگر "او" هم چون برگی آرام آرام افتد و وای... نه! هرگز... نخست من... می شود؟! بعد به ذهن آورد دلنشینی گرمای آغوش "او" را در سفیدی زمستان. زمستان گرم و سرد هم گاهی. زمستان که سپیدی اش را "او" مانند کرده بود به پاکی او.
بوی خاک بود و بوی آب. باد بود و شکوفه بود و اشک. سرش را که بالا آورد, اشک آمد پایین تا پایین گونه اش هماهنگ با گلبرگ ها که پایین می آمدند تا خاک تر. مدتی بود که اشک بود و لبخند هم گاهی. بلند شد و آرام آرام-چه آرام- رفت کنار بوته های گل سرخ. سرخ چون عشق و چون خون هم گاهی. گل های سرخ که چه بسیار "او" داده بود به او و او داده بود به "او". چندتایی چید و در خیال پوزش خواست از غنچه کناری. پله ها را بالا رفت تند-چه تند-. رسید به طاقچه رنگ و رو رفته پیر. پوست انداخته و غمگین ولی توانای ایستادگی بار یک قاب عکس. عکس بود و گل سرخ و آتش شمع و اشک و باریکه ای سیاه. سیاه چون چشمان خیس. عکس مردی خندان که رفته بود نه آرام آرام چون برگ. مردی خندان که همیشه با او بود و بی او هم گاهی. |
|
نوزدهم اردیبهشت 1388 نوشته ای از آرین پارسی |
|
| |
|
تا رود و مانند! |
|
|
زندگی تجربه ای یک باره است. تلخ و شیرینش به کنار. بیشتریان سخت آنرا چسبیده اند و بیشتریان سرزنش می کنند آنان را که زندگی کسانی را ناچیز می شمرند و آرزوشان اینکه نباشند چنین کسانی. چنین باد! آری نباید کشت حتی آنان را که مرگشان بر جهان و زیندگانش چون مرگ یک سلول جنسی نر است از میلیون هایی که ماهی ای به آب ریخته است.
ولی اگر روزی, جایی و به راهی مرگ کسی یا کسانی, زندگی می داد به کسانی بیشتر - یا حتی کسی که بیشتر شایسته ماندن است – چه باید کرد؟
تامیل ها که سی سال است زندگی را به خون و گلوله پیوند زده اند, چندی است که به رفتن نزدیک تر شده اند و دیگرانی فریاد برآورده اند که دست نگه دارید. انسانی نیست. غیرنظامیان به مرگ کشانده می شوند. این بد است که انسان هایی کشته شوند بی تردید. بر همگان است که گوشزد کنند. زندگی را. انسان بودن را. ولی اگر این سخت گرفتن و کشتن بدان – و در کنارش کمی هم از خوبان -, چاره ای باشد برای اینکه مردمانی پس از سال ها بسیار آرام تر به فردا فکر کنند چطور؟
از حقوق بشر حقوق زندانیان است و دلیل, مانند آنچه اعدام را نمی پسندد. که اگر کسی بزهی کرد, دولت و مردم هم در آن سهم دارند به گونه ای. هم ازین روست که برای دزد و آدم کش هم رفتار بهتر درخواست می کنند. ولی اگر زندانی ای دارید که سخنش نجات جان آدمیان بسیار باشد چه باید کرد؟ اگر کسی هست که در دل راز خرابکاری ای دارد که ده ها و صدها نفر را خواهد گرفت, چه باید کرد؟ آیا شکنجه انسانی خواهد بود؟
شاید روزی, جایی بایدکشت تا کشته نشوند. باید زخم زد تا زخم برندارند. از بدترین چیزها جنگ است ولی شاید روزی ناخواسته به جنگ روید تا به جنگ هایی نروید. شاید جایی باید کسانی را – که بسیار هم خوب و دوست داشتنی اند – برداشت تا بماند زندگی.
پسرکی بود که خون بسیار می ریخت. ستمکار بود و سنگدل. در خیال توانمندی و دارایی. برآن بود که با بازگشت هزارباره خورشید, آنگاه که پرتوهای زرین نویدی بود بر باز آغازیده شدن زندگی; مردمان شهرش را نابود کند. شب کنار مادر بود و مادر هشدار می داد پسرکش را. از خوبی گفت و از خوشی. از نیکی و از بدی. از راه. از چاه. از عشق. پسرکش را در آغوش گرفت و چون همیشه درس داد و اشک ریخت. گفت و گفت و گفت و کارگر نیافتاد. پس دشنه کشید و بر قلب پسرک زد. دشنه را گزید تا کسی رود و کسانی بمانند. |
|
یازدهم اردیبهشت 1388 نوشته ای از آرین پارسی |
|
| |
|
در خوبی و بدی نوابغ! |
|
|
نرون که زیبا چنگ می نواخت شهرش را سوخت, بیکن که فیلسوفی عملگرا بود دوستش را قربانی کرد, نیچه که همگان به احترامش برمیخیزند به دست چیزهایی که هیچ انگاشته بود به جنون کشیده شد, موزارت که ملودی هایش گوش نواز بود به دیوانگان می مانست, هیتلر که در گفتار و سیاست استاد بود بسیار کشت, تولستوی که زیبا می نوشت در آخرین سال هایش همسر بیمار خود را ترک کرد, شاپور که نکته سنجی اش واژه هایی سنگین می داد چنان با فروغ تا کرد که...
نوابغ میان مردمان یا بسیار بزرگ داشته می شوند چون ارسطو, یا احمق نام می گیرند چون موزارت, یا با دین و قدرت در می آمیزند و خائن شناخته می شوند چون گالیله و ولتر. نوابغ معاصر را میان بیشتری ها احترامی است که خوب و نبوغشان در خیال در تمام نمودها که بد. هرگز نبوده و انگار نخواهد بود انسانی که هم پندارش, هم گفتارش و هم کردارش به مرز نبوغ رسد. هم به لحاظ علمی, هم به لحاظ احساسی, هم به لحاظ اخلاقی , هم به لحاظ اجتماعی نابغه نام گیرد.
بسیارند شاعرانی که به ذوق طبیعت داده شان زیبا می سرایند و در زندگی – به گفته فروغ- آدم حریص شکموی ظالم تنگ فکر بدبخت حسود فقیرند. بسیارند ریاضی دانانی که فرمول ها را چنان تاب می دهند که پاسخش دنیایی را به لرزه در می آورد ولی در اجتماع به بیراهه می روند. بسیارند سیاست مداران اندیشمندی که کتاب هاشان نویدبخش آزادی است ولی در خانواده با زن و فرزند چنان می کنند که با بردگان.
"اگر بخواهیم نوابغ را تابع مقررات معمولی و ضروری اخلاق افراد عادی کنیم, منکر علت غایی وجود آنان شده ایم." این گفته دورانت گویا درست است. شاید تلخی نوابغ را باید بخشید و دانست که درخواست چون همگان بودن برایشان دردی است ولی مهم آنکه نبوغ در سیمایی را در تمام سطوح ندانیم که این مایه دردسر است. همین خیال است که نوابغی را به جایی می رساند که نباید. شاعری استاد اخلاق و موسیقیدانی راهنمای عشق می شود. نویسنده ای مدیر می شود و هنرمندی سیاست مدار. هرکه در موضوعی تمایل مردم و گاه صاحب نظران را می بیند, مردمان او را به سویی می برند که هر آنچه دیگر را هم که هست بیازماید.
پس نبوغ یک وجهی است و گاه چند وجهی. شایسته احترام و گاهی تسامح. آنها که زیاد می دانند در نگاه دیگران شاید دیوانه آیند و این دلیل بدی نیست ولی باید شعر شاعر را, موسیقی موسیقی دان را, نوشته نویسنده را, علم دانشمند را, سیاست سیاستمدار را, فلسفه فیلسوف را; شنید و خواند و به کار بست ولی آنان را خوب خوب ندانست. |
|
چهارم اردیبهشت 1388 نوشته ای از آرین پارسی |
|
| |
|
|